تبليغاتX
خاطرات زندگي يك زن
 
دفتر خاطراتم را ورق میزنم.
 
بالاخره رفت...

دیشب یه بحث مختصر درباره پول و خرید و این چیزها داشتیم، بعد گفت که نمیتونه از عهده خرج زندگی بربیاد! یعنی حالا که میبینه زندگی این همه خرج داره دیگه نمیخواد ادامه بده.

طبعاْ منم گفتم که میتونه ادامه نده!!! اونم لوازمش رو برداشت و رفت!

به همین سادگی...

  نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 10:9  توسط یک زن عاشق  | 
دارم به سالروز تولدم نزدیک میشم.

بازم غم اینکه "یک سال دیگه گذشت و من هنوز اندر خم یک کوچه ام" روزگارم رو خاکستری کرده...

با این همه آبان ماه قشنگیه...

  نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 10:27  توسط یک زن عاشق  | 

از اون بالا همه چیز کوچیک تر به نظر میرسید. هوا تاریک بود و مردم چراغها رو روشن کرده بودند. همینطور به پنجره ها نگاه میکردم و توی تخیلات خودم غوطه ور بودم. همسرم ازم پرسید: "به چی فکر میکنی؟" گفتم: "دارم فکر میکنم الان پشت هر کدوم از این پنجره ها یه تعداد آدم مختلف هست که هر کدومشون ماجرای خودشون رو دارند و شاید یه اتفاقهایی داره براشون میفته... اما این به نظرم جالبه که هر کدوم از این آدمها دنیا رو مال خودشون می بینند!!!"

تا حالا بهش فکر کردین؟ من دنیا رو برای خودم میبینم و انگار که محور تمام کائنات و آدمهای دور و برم خودمم! تو هم همینطور، پدرت، مادر، خواهر، همسر و دوستت... هر کسی فکر میکنه دنیا، دنیای اونه!

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 14:55  توسط یک زن عاشق  | 

یه نفر توی نظرات بهم گفت وقتی خاطرات زندگی گذشته منو خونده ازم متنفر شده. این حرف منو واداشت که برم یه سرچی بکنم و نتیجه این شد که فهمیدم یه مشت آدم بی شعور خاطرات منو از زبون خودشون اینور اونور ثبت کردند. حتی توی یه سایت که فیلتر شده بود (!) هم هست...

خیلی غصه م شد. چقدر این دنیا کثیفه...

به احتمال زیاد از اینجا میرم!

بعد نوشت:
اول از همه یه دنیا تشکر واسه همه کسایی که اظهار لطف کردند و حتی اونایی که انتقاد داشتن ازم.
دوم اینکه فعلا جایی نمیرم، تا خدا چی بخواد. فقط اسم همسرم رو از وبلاگ حذف کردم.
سوم، کسی میتونه در مورد دزدیده شدن نوشته های من بهم کمک کنه؟!

خیلی بعد نوشت:
خودم حلش کردم! واقعا ممنونم که کمک کردید!!!

  نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 17:19  توسط یک زن عاشق  | 

 
For each answer you get right, we donate 10 grains of rice to the United Nations World Food Program!

امروز یه سرگرمی جدید پیدا کردم که بد ندیدم با شما قسمتش کنم. سایت FreeRice 

FreeRice یک سایت غیرتجاری است که توسط سازمان بین المللی غذا راه اندازی شده است.
این سایت اهداف زیر را دنبال می کند: بوجود آوردن محیطی رایگان برای آموزش کمک برای جمع آوری برنج رایگان برای مردم گرسنه در سراسر جهان این اهداف بوسیله حمایت کنندگان مالی این سایت انجام می شود که با قرار دادن تبلیغات خود روی این سایت هزینه لازم برای فراهم آوردن برنج رایگان را ایجاد می کنند.

واسه من که خیلی جالب بود. شما به آدرس سایت می رید و با انتخاب گزینه درست (به ازای معنی کلمه) 10 دانه برنج به نیازمندها کمک میشه و اگه اشتباه جواب بدید یک سوال آسونتر بهتون میده. هم فاله هم تماشا!


در ضمن از همه دوستان خوبی که در مورد پست قبلی نظر دادن و منو راهنمایی کردن سپاسگزار و ممنونم. تصمیم خودم رو گرفتم... زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است!!!

  نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 16:54  توسط یک زن عاشق  | 


نگران نباشید که مردم در مورد شما چه فکر می کنند، آنها احتمالا اصلا در مورد شما فکر نمی کنند!
                                                                                                     
  (برایان تریسی)

  نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 11:5  توسط یک زن عاشق 
وقتش رسیده که بعضی مسائل رو برای خودم روشن کنم...

تصور کنید موقع رانندگی طی یک تصادف باعث مرگ یه جوان شدید، مقصر صد در صد هم شما بودید! از قضا، اون جوان یه آدم خوب و پاک و به درد بخوری هم بوده!!!

کاملا واضحه که چه حسی دارید، سوال من اینه که بعد از حادثه ای که به خاطر اشتباه شما رخ داده، چکار میکنید؟ وقتی عذاب وجدان سراغتون اومد... وقتی با خودتون میگید کاش مثلاْ به خاطر هیجان، رو کم کنی، خواب آلودگی، مستی یا هر چیز دیگه ای پدال رو تا ته فشار نداده بودید و زندگی یه نفر دیگه رو به نابودی نکشونده بودین؟!

بعد از این اشتباه بزرگ چطور میشه زندگی کرد؟ چطور میشه جبران کرد؟

  نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 15:26  توسط یک زن عاشق  | 
زن عاشق این روزها بسیار فعال می باشد!

بعد از کار، بعضی روزها میرم واسه فیلمبرداری. آخه چند وقتیه که با همسرم همکار شدم! تجربه جالبی است. یه سری خانم (!) با لباسهای آنچنانی و سر و صورت بزک کرده و یه خروار قر و قمیش میان و درباره همه چیز و همه کس غیبت می کنند، میوه، بستنی و شیرینی نوش جان کرده، دست آخر هم بی نهایت باکلاس به سمت میز شام حمله ور شده و سپس احتمالا به خانه هایشان بر میگردند...

خلاصه بگم، به خاطر همین فعالیتهای عمدتا مادی، فرصتم خیلی کم شده و کمتر میام اینجا.

  نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 10:11  توسط یک زن عاشق  | 


ترجیح میدهم با کفشهایـم در خیابان راه بـروم و به خدا فکر کنــم تا اینــکه در مسجد بنشینـم و
به کفشهایم فکر کنم!
           
(دکتر علی شریعتی)

  نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 9:38  توسط یک زن عاشق 
دیروز یه اتفاق عجیب افتاد برام...

از روز سه شنبه خونریزیم شروع شد، بعد از تقریباْ ۳ ماه!!! همون شب دل دردی گرفتم که خدا نصیب گرگ بیابون نکنه. کارم به درمانگاه شبانه روزی و وصل سرم و تزریق آمپول مسکن کشید.

صبح روز بعد احساس بهتری داشتم ولی به اصرار همسرم به پزشک متخصص زنان مراجعه کردم. با دیدن سونوگرافی و توصیفات من، خانم دکتر -که سرش خیلی هم شلوغ بود- آمپول *فشا* ر تجویز کرد و یکی دیگه که جلوی خونریزی شدید رو بگیره. تا عصر حالم کاملا خوب شده بود و اصلا دلم نمیخواست آمپول ها رو تزریق کنم ولی همسر هر ۲ ساعت یکبار زنگ میزد و درباره شون سوال میکرد.

آمپول ها رو زدم و اون روز و فرداش (پنج شنبه) هیچ اتفاقی نیفتاد. اما دیروز عصر باز حالم بد شد!

شدت خونریزی به حدی شدید بود که هر دومون وحشت کرده بودیم. من همینطور توی دستشویی ایستاده بودم و خونها رو میشستم! تا اینکه یهو یه چیزی شبیه قلب (!) خارج شد. تقریباْ اندازه یک کف دستم بود!!! نمیتونم توصیف کنم چه حسی داشتم اون لحظه.

هر چی بود تموم شد. بالاخره داستان این نی نی سمج هم به آخر رسید. الان حالم خیلی خیلی بهتره. خونریزی کم و معمولی شده و احساس سبکی خاصی دارم.

پ. ن: دلم برای اون بچه بیچاره خیلی میسوزه. یه جورایی عذاب وجدان دارم...

  نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 8:33  توسط یک زن عاشق  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM